پرهام و پارمیسپرهام و پارمیس، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
عشق مامان و باباییعشق مامان و بابایی، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

پرهام و پارمیس معجزه های الهی

یک ماهگی وروجکا(غربالگری)

عزیزای دل من،الهی که مامان فداتون بشه پنج روز بعد از تولدتون همراه مامان مهتاب و مامان مینا واسه آزمایش غربالگری رفتین.مامان از ترس اینکه گریه تون رو ببینه نیومد.الهی من بمیرم واسه پاهای کوچولوتون بابایی گفت که پسر گلم اصلا گریه نکرده و جیغ نزده.اما الهی بمیرم دخترم دلش مثل گنجیشکه دردش اومده و کلی جیغ زده...خیلی عاشقتوووووووووووووونمم اینم عکسای اون روز...           ...
17 خرداد 1394

قشنگترین بهانه های زندگی

    اجازه هست که عشقتو،توکوچه ها دادبزنم؟ روپشت بوم خونه ها اسمتو فریادبزنم؟ اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟ ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؟  اجازه هست که خنده هات قلبمو ازجا بکنه؟ بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه اجازه هست نگاهتو،تو خاطرم قاب بکنم؟ چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟ اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟ بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد! اجازه هست دریا باشم،کویر رو پیمونه کنم؟ تو صدف دلم بشی،من تو دلت خونه کنم؟ اجازه هست....؟          ...
13 خرداد 1394

طلوع خورشید خوشبختی ما

    کوچولوهای عزیز من پرهام ناز، پارمیس ناناز به دنیای ما خوش اومدین   فرشته های ناز من بالاخره بعد از 9 ماه انتظار پرماجرا........ 1393/12/7 ساعت 10:30 صبح متولد شدند و شادی زندگی ما رو دو چندان کردند. با دیدن صورت زیبای شما و چشمان سرشار از شوق و عشق بابا،خوشبختی را با تمام وجود حس کردم و هزاران بار خدا را شکر کردم .       ...
13 خرداد 1394

مروری بر بارداری پر ماجرا

    کوچولوهای مامان سلام پارسال تقریبا یکی از همین روزا بود ک فهمیدم شما دوتا فرشته توی وجودم هستین.تقریبا هفت روز از ماه رمضان رو روزه گرفتم  بر خلاف هرسال  سرم  گیج میرفت و چشمام سیاهی میرفت.واسه همین به شک افتادم.1 6   تیر  پارسال عصر بود موقع اذان مغرب با هزار دلهره تصمیم گرفتم بیبی چک استفاده کنم تا بفهمیم باردارم یا نه. وقتی روی بیبی چک دوتا خط قرمز پر رنگ دیدم دست و پام میلرزید و از خوشحالی داد زدم و به بابا سعید گفتم که باردارم.بابا سعید هم سریع ناپدید شد ، وقتی از پله ها اومد بالا فهمیدم که از خوشحالی همون موقع برای سلامتی شما دوتا گل صدقه داده .   یعنی شما گلهای مامان هم پ...
13 خرداد 1394